نگاهی بر سریال «نوجوانی»
سینمافا- آرین نغزگو- سریال نوجوانی یا «Adolescence» تازهترین تجربه فیلیپ بارانتینی در ادامه مسیری است که با «Boiling Point» و علاقه او به روایتهای یکنفس و تک برداشت شناخته شد. آنچه «Adolescence» را به اثری مهم در کارنامه او تبدیل کرده، فقط تکرار همان تجربه فرمی نیست. سریال پس از انتشار به یکی از تحسینشدهترین آثار تلویزیونی سال بدل شد و در جوایز امی ۲۰۲۵ هشت جایزه به دست آورد. با این حال، اهمیت سریال بیش از تعداد جوایزش در مسئلهای انتخاب فرم، روایت درباره نوجوانی، خشونت و تاثیر فناوریهای مدرن بر زندگی نوجوانان است.
«Adolescence» از یک قتل شروع میشود، اما تعلیقش فقط به پیدا کردن قاتل محدود نمیماند. از همان ابتدا، جیمی در مظان اتهام قرار میگیرد، اما نشانهها طوری کنار هم قرار میگیرند که هنوز منتظریم شاید این پسر سیزده ساله قاتل نباشد. وقتی این تردید اندک اندک رنگ میبازد. سؤال اصلی شکل میگیرد؛ چه چیزی میتواند یک نوجوان را به چنین خشونتی برساند. فیلمنامه برای رسیدن به پاسخ، رابطه جیمی با همکلاسیها، احساس طردشدن و تحقیر، نیاز او به تأیید و مهمتر از همه فضای آنلاین و زبان زنستیزانهای را که در آن قرار گرفته، کنار هم میگذارد. بنابراین گره اصلی سریال نه کشف هویت قاتل، بلکه فهم تدریجی انگیزه و کینهای است که به قتل منتهی میشود.
اما مهمترین تصمیم «Adolescence» در شیوه روایت آن شکل میگیرد. هر چهار قسمت در یک سکانسپلان (یک برداشت) پیوسته فیلمبرداری شدهاند؛ انتخابی که از تجربه فیلیپ بارانتینی و استیون گراهام در «Boiling Point» و علاقه آنها به مستندهایی مانند « 24Hours in Police Custody» شکل گرفته است. بارانتینی میخواست تماشاگر زمان واقعی را همراه شخصیتها طی کند و از موقعیت فاصله نگیرد. این تصمیم فقط به نحوه فیلمبرداری محدود نمانده و بر فیلمنامه نیز اثر گذاشته است؛ میزانسن، ورود و خروج شخصیتها و حتی مسیر حرکت دوربین از ابتدا در طراحی روایت نقش داشتهاند. به همین دلیل، سکانسپلان را نمیتوان انتخابی دانست که بعد از نوشته شدن فیلمنامه به اثر اضافه شده باشد؛ بخشی از منطق شکلگیری خود داستان است.
نتیجه این انتخاب، در بهترین لحظات، نوعی واقعگرایی مستندوار است. دوربین با یک کات نمیتواند بخشی از اضطراب یا سکوت یک موقعیت را کنار بگذارد؛ همراه شخصیتها حرکت میکند و زمان را همانطور که میگذرد ثبت میکنذ و بازیگر دیگر نمیتواند پشت تدوین پنهان شود. هر مکث، تغییر لحن یا واکنش کوچک میتواند مستقیماً به بخشی از اجرای نهایی تبدیل شود. به این ترتیب، واقعگرایی سریال فقط حاصل حرکت دوربین نیست؛ بازیها نیز در ساختن این حس حضور سهم مهمی دارند.
درخشانترین بخش سریال اما قسمت سوم است؛ جایی که جیمی و روانشناس تقریباً یک قسمت کامل را در یک اتاق و در دل یک گفتوگوی طولانی پشت سر میگذارند. به نظر میرسد بخش مهمی از مسیر قسمتهای قبلی برای رسیدن به همین نقطه طراحی شده است. سریال تماشاگر را وارد اتاق درمان میکند تا همراه روانشناس، قدمبهقدم به انگیزههای جیمی نزدیک شود. Owen Cooper در نقش جیمی، در فاصلهای کوتاه از شوخی، خودنمایی، انکار، خشم و شرم حرکت میکند و Erin Doherty در نقش روانشناس نیز صرفاً پرسشگر نیست؛ واکنشهای اوست که ریتم و مسیر این گفتوگو را تغییر میدهد. اینجا سکانسپلان دقیقاً در خدمت بازی و فیلمنامه قرار میگیرد؛ چون هیچ کاتی وجود ندارد که بتواند یک سکوت، یک مکث یا تغییر ناگهانی وضعیت را پنهان کند. انگار تماشاگر هم به این جلسه دعوت شده تا همراه روانشناس، قدمبهقدم دریابد چه ترکیبی از احساسات و تجربهها میتواند یک نوجوان را به سمت چنین خشونتی سوق دهد.
از همین نقطه، تفاوت میان قوت فیلمنامه و قوت اجرا هم روشنتر میشود. فیلمنامه طراحی حسابشدهای دارد؛ چهار مقطع از یک ماجرا را انتخاب میکند، اطلاعات را مرحلهبهمرحله در اختیار مخاطب میگذارد و هر بار بخشی تازه از شخصیت جیمی، خانواده و محیط اطرافش را نشان میدهد. تعلیق نیز بهجای آنکه تا آخر بر سر هویت قاتل باقی بماند، به انگیزه و ذهنیت او منتقل میشود. اما چیزی که این طراحی را واقعاً به تجربهای زنده تبدیل میکند، اجرای آن است. حرکت دوربین، میزانسن و بازیها مدام یکدیگر را تغذیه میکنند و در بهترین لحظات، آنچه روی کاغذ یک ایده روایی است، به تجربهای حسی برای تماشاگر تبدیل میشود.
با این حال، سکانسپلان همیشه به یک اندازه ضروری نیست. در قسمت اول، حرکت مداوم دوربین با آشفتگی ورود پلیس و فروپاشی ناگهانی خانواده هماهنگ است و در قسمت سوم، همین پیوستگی به گفتوگوی روانشناس و نوجوان اجازه میدهد بدون شکستن فشار صحنه ادامه پیدا کند. اما در بعضی لحظات، دوربین بیشتر از آنکه توسط داستان هدایت شود، باید برای حفظ شکل یک برداشت کامل مسیر خودش را طی کند. متیو لوئیس، فیلمبردار سریال، توضیح داده که حرکت دوربین در برخی بخشها حتی به بازنویسی فیلمنامه منجر شده و صحنهها باید طوری تنظیم میشدند که این حرکت انگیزه پیدا کند. بنابراین فرم فقط به فیلمنامه خدمت نمیکند؛ گاهی فیلمنامه مجبور میشود برای پوشاندن نیازهای فرم خودش را تنظیم کند.
همینجا وجه نمایشی فرم خودش را نشان میدهد. بارانتینی گفته بود نمیخواهد سکانسپلان به جاذبه اصلی اثر تبدیل شود، اما این هدف در همه لحظات به یک اندازه محقق نمیشود. نماهای بسیار دور و بهخصوص حرکت هوایی قسمت دوم گاهی آنقدر بر جغرافیا و مسیر حرکت دوربین تأکید میکنند که خودِ مهارت فیلمسازی به موضوع تماشا تبدیل میشود. در این لحظات، به جای آنکه فرم نامرئی و در خدمت داستان باشد، حضورش را به رخ میکشد. این همان نقطهای است که وجه نمایشی سکانسپلان پررنگتر میشود و گاهی این پرسش را ایجاد میکند که آیا همین فیلمنامه با چند لانگتیک بلند و کاتهای محدود، آزادی بیشتری برای قصهگویی پیدا نمیکرد. مسئله البته بیارزش بودن انتخاب سکانسپلان نیست؛ پرسش این است که آیا هر مسیری که دوربین در یک برداشت طی میکند، الزاماً همان مسیری است که داستان به آن نیاز دارد.
زاویه دید سریال نیز حاصل همین محدودیت است. «Adolescence» نه اولشخص جیمی است و نه از دانای کل کلاسیک استفاده میکند. دوربین در هر قسمت به یک موقعیت و مجموعهای از شخصیتها نزدیک میشود و اطلاعات را در همان محدوده در اختیار تماشاگر میگذارد. یکبار همراه پلیس و خانوادهایم، بار دیگر در مدرسه، سپس در اتاق روانشناس و در پایان دوباره به خانه برمیگردیم. بنابراین جیمی را نه با ورود مستقیم به ذهنش، بلکه از میان رفتار، واکنش، گفتوگو و اطلاعاتی که دیگران از او به دست میدهند میشناسیم. فضای آنلاین نیز در این میان نقش مهمی دارند و سریال نسبت به تأثیر آنها بر ذهن نوجوانان رویکردی خنثی ندارد؛ اما این عوامل در کنار احساس طردشدن، تحقیر، ناامنی و کینه شخصییت اصلی قرار میگیرند و به یک علت واحد برای قتل تقلیل پیدا نمیکنند. در نتیجه، چرایی قتل از مسیر شخصیتشناسی تدریجی شکل میگیرد و تعلیق بعد از روشن شدن هویت قاتل نیز همچنان باقی میماند.
قسمت پایانی اما نشان میدهد که برای اثرگذاری همیشه به حرکت پیچیده دوربین نیاز نیست. خانواده در موقعیتی سادهتر کنار هم قرار میگیرند و گفتوگوی تلفنی و صحبت آنها با جیمی در زندان، با وجود سادگی صحنه، از تکاندهندهترین لحظات سریال است. اینجا سکانسپلان دیگر قرار نیست مهارت خودش را نمایش دهد؛ بیشتر به سکوتها و مکثهای خانواده اجازه میدهد باقی بمانند. شاید قسمت چهارم از نظر فرمی به اندازه قسمت سوم چشمگیر نباشد، اما از نظر عاطفی همچنان اثرگذار است و نشان میدهد که سادگی، وقتی پشتوانه شخصیت و موقعیت باشد، میتواند از هر نمایش تکنیکی اثرگذارتر شود.
در نهایت، «Adolescence» از یک قتل آغاز میشود اما هدفش بازسازی خود قتل نیست؛ میخواهد از مسیر شناخت یک نوجوان، چرایی آن را دنبال کند. نقطه قوت اصلی سریال جایی شکل میگیرد که فیلمنامه، بازی و سکانسپلان در خدمت همین پرسش قرار میگیرند و بهخصوص در اتاق روانشناس، تقریباً به یک زبان واحد میرسند. هرجا این هماهنگی برقرار است، دوربین به شاهدی زنده تبدیل میشود و واقعگرایی مستندوار سریال جان میگیرد؛ و هرجا حرکت دوربین از نیاز داستان جلو میزند، مهارت فیلمسازی خودش را به رخ میکشد. ارزش «Adolescence» شاید بیش از هر چیز در همین مرز باشد؛ در تلاشی برای اینکه تماشاگر فقط شاهد یک فاجعه نباشد، بلکه قدمبهقدم با شکل گرفتن آن مواجه شود.